خاطره ی هر کی می تونه اذان بده!
سه بار پاتک کردند اما فقط یه مشت کشته و زخمی موند رو دستشون.
دم غروب برای اینکه به نیروهاشون روحیه بدن، همزمان از لب خاکریز جادة ام القصر به عرض خط، شروع کردند به شلیک تیر رسام.
علی آقا هم جوابشونو این جوری داد.
گفت: «اذان بدید، هر کی می تونه اذان بده!»
شهید طاهری قبل از بقیه رفت بالای خاکریز و اذان داد.
خودش هم ایستاد به نماز. انگار نه انگار که سی متری عراقی هاست!1
برچسبها: سردار شهید علی چیت سازیان, پاتک, جادة ام القصر, علی آقا, شهید طاهری
سناریوی احوال پرسی و کادو رو خودش از پیش چیده بود. با احمد و خیلی ها شوخی داشت.
احمد هم با اون پای تو گچ، از پیش سور و سات پذیرایی رو آماده کرده بود؛ شیرینی و میوه و...
من نشسته بودم ور دست علی، او هم کنار جعبة کادو. بعد از اینکه با بقیه حسابی ترتیب شیرینی و میوهها را دادیم، من هوس باز کردن جعبه رو داشتم اما از هیبت علی جرأت نداشتم برم طرف جعبه.
خانوادة احمد هم شلوغی و سر و صدا و خندة بچه ها رو که دیدند دیگه آفتابی نشدند. ما ماندیم و لحظة خداحافظی. حالا علی اجازه داد که یکی بره جعبه رو به احمد تقدیم کنه. سه چهار نفر ـ به هوای شیرینی ـ رفتند به سمت جعبه.
هر کدام رو به سمت خودشان کشیدند. جعبه داشت پاره می شد که علی داد زد: «مگه برا شماست که این جوری هول ورتون داشته! ببرید خدمت احمدآقا!»
احمد آقا با هزار سلام و صلوات درِ جعبه رو باز کرد. چشاش شد چهار تا! یه بادمجان سیاه بود، با یه روبان پاپیونی
برچسبها: خاطره ی هدیه ای برای احمد, احمد صابری, قصر شیرین, سناریو
آمده بود شهر. هوای گودِ زودخانه را کرد. شد میاندار. با ضرب آهنگ پا و دست او همه میل گرفتند. یکی از اون جماعت که وصف علی را شنیده بود اما تا آن روز ندیده بودش، پا پیش گذاشت:
- می خوام بیام جبهه.
- قدمت رو چشم، چه کاری بلدی؟
سرش را پایین انداخت. آن روز علی نفهمید که این جوان سینه ستبر همان لوطی بامرام [حسین فلاح] است که آوازه اش در جنوب شهر پر شده.
علی دوباره پرسید: «چه کاری بلدی؟»
باز سرش را پایین انداخت. علی هم سکوت کرد.
هر جا کار گره می خورد و یه مایة جسارت بیشتر می طلبید، علی اونو می فرستاد. تو مجنون مجروح شد اما خم به ابرو نیاورد.
شبِ عملیات کربلای چهار، شد سر ستونِ غواص هایی که باید خط ام الرصاص را می شکستند.
حال و هوای او گفت که برگشتنی نیست.
دمِ صبح که غواص ها از لای سیم خاردار رد می شدند، جسم بی جانش با امواج بالا و پایین می شد.[1]

برچسبها: خاطره میاندار, علی چیت سازیان
تو دهنا افتاده بود؛ از خط عراقیا رد می شه و می ره کربلا، زیارت می کنه و برمی گرده و بعدش می ره تو صف غذای عراقیا. دمِ آخر هم چند تا اسیر رو کَت بسته می آره !!
دمِ تانکر آب نشسته بود و داشت وضو می گرفت. انگار آب وضو با اشک چشماش قاطی بود. گفت: «برید به بچه ها بگید راضی نیستم کارایی رو که نکردم به من نسبت بِدن.»1
برچسبها: خاطره ی کارهایی رو که نکردم, سردار شهید علی چیت سازیان, کربلا, زیارت, رضا سلیمانی
خاطره ی کمین دشمنان برای خودسازی شماست
هر شب می رفتیم گشت، می خوردیم به کمین عراقی ها.
دست هم رو، حسابی خوانده بودیم. آمدیم گزارش دادیم به علی آقا.
محکم و قاطع گفت: «یه جای کار شما عیب داره!»
اولش نگرفتیم که منظورش چیه. گفتیم از هر طرف که می ریم، گشتی های عراقی مقابلمان سبز میشن.
سرش رو پایین انداخت و گفت: «مشکل درون شماست. برید ببینید چه گناهی روز قبل مرتکب شدهاید. خدای متعال این کمین های دشمن رو مقابلتان گذاشته تا روی خودتان کار کنید، برید.»1

برچسبها: خاطره ی کمین, خودسازی, کمین عراقی ها, حسین بختیاری
اسناد رابطه پنهانی سردار شهید علی چیت سازیان با خالق خود

دست نوشته سردار شهید علی چیت سازیان

برچسبها: مناجات شهید چیت سازیان, دستنوشته های شهید چیت سازیان
خاطره ی صداش رو در نیار
آمد پیش من و گفت: «فلانی، لباس من شپش زده چی کار کنم؟»
گفتم: «از تو چه پنهان، لباس من هم زده، نمی دونم چی کار کنم؟»
گفت: «حداقل بریم به مسئوول گروهان بگیم.»
دور از چشم بقیه رفتیم سراغ فرمانده گروهان.
او هم آهسته گفت: «راستش لباس من هم زده!»
چاره ای نبود. باید می رفتیم پیش جانشین گردان ـ علی آقا ـ .
او هم گفت: «صداش رو در نیارید که حدس می زنم، لباس من هم...»
آب ها از آسیاب افتاد. جبهه یه کم آرام شد. بچه ها رو به خط کرد و برد به سمت رودخانة سومار. بعد از 26 روز همه با لباس و بی لباس ریختیم تو آب.1
برچسبها: خاطره ی صداش رو در نیار, مسئوول گروهان, جبهه, جانشین گردان, آب ها از آسیاب افتاد, علی رضا رضایی مفرد
اسیر عراقی را نشانده بودند پشت تویوتا؛ هم مجروح بود و هم از سرما مثل بید می لرزید. چشمِ علی که به او افتاد، سنگر و کار و بچه را ول کرد، رفت سروقت او.
اورکت نو و تازه ای را که به عنوان جیرة لباس سالانه از تدارکات گرفته بود، از تن کند و پوشاند تن اسیر عراقی.
ما هم مثل اون اسیر از این حرکت علی آقا گرم شدیم!1
1 – راوی: فغانی – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره ی سردِ گرم, اورکت نو, اسیر عراقی, مجروح, علی, علی آقا
گفت: «اهل سخنرانی و
این جور چیزا نیستم.» اصرا می کردند یه چیزی بگو. گفت: «اگر بنا بود آمریکا را
سجده کنیم، انقلاب نمی کردیم. ما بندة خدا هستیم و فقط برای او سجده می کنیم. سرِ
حرفمان هم ایستاده ایم. اگر تمام دنیا ما را محاصره ی نظامی و تسلیحاتی کنند، باکی
نیست. سلاح ما ایمان ماست. ایمان بچه هاست که توی خلیج فارس با ناوهای غول پیکر می
جنگند. حاضریم که تمام سختی ها را قبول کنیم، فقط یک لحظه قلب امام عزیزمان شاد
شود. همین!»

برچسبها: خاطره سخنرانی, گر بنا بود آمریکا را سجده کنیم, انقلاب نمی کردیم, محاصره ی نظامی و تسلیحاتی, خلیج فارس

همیشه می گفت:
«بچه ها اگه رفتید شناسایی و به مشکل خوردید و راه کارتان قفل نشد، بروید قفل دلِ خودتان را باز کنید، ببینید چه مشکلی داشتید که در شناسایی موفق نبودید. بروید فردا شب قبل از شناسایی بعدی روی خودتان کار کنید.»
پاسدار، سرباز، بسیجیِ اطلاعات عملیات، شب ها یا در حال حال شناسایی مواضع عراقی ها ،بودند، یا به گوشه ای زیر نور مهتاب و میهمان الهی!1برچسبها: خاطره ی روی خودتان کار کنید, پاسدار, سرباز, بسیجیِ اطلاعات عملیات, زیر نور مهتاب, میهمان الهی

دیگر رمقی برایمان نمانده بود. این خدا بود که ما را می آورد. باقی ماندة گروهان من تیر خورده بودند و علیل. خودم هم ترکش خورده بودم از پا.
تازه باید با این وضعیت یک خط از دشمن را می شکافتیم تا به عقب برسیم.
لنگ لنگان و آهسته آمدیم بالا. رسیدیم به یک رشته کانال و سنگرهای عراقی که بالای سرمان قرار داشت. توش و توان درگیری نداشتیم، چون برای خدا جنگیده بودیم خدا هم کمکمان کرد.
من نگاه کردم بالای سرِ خودم و دیدم یک زیر پیرهن سفید از لب کانال بالا آمده و تکان می خورد. سمت چپ هم دیدم یک پیرهن سفید دیگر تکان می خورد. رفتم روی کانال دیدم پنج نفر دیگر هم نشسته اند داخل، برای یک لحظه فکر کردم ما باید اسیر اونا بشیم یا اونا اسیر ما. دور برشان پر بود از نارنجک و سلاح، حتی با یک کلت کمری می توانستند ستون مجروح ما را اسیر کنند.
گفتم: «خدایا تو ما را در چشم عراقیا بزرگ کردی.» جرأت کردم یه داد سرشان کشیدم و یک کلاش برداشتم از لب کانال. بلافاصله هفت نفرشان دست بالا بردند. هلهله کنان افتادند جلو.
خودم هم خنده ام گرفته بود. جلوم هفت تا عراقی سالم بودند و پشت سرم چند نفر از نیروهام که همه شان مجروح بودند.1
1 – راوی: شهید علی چیت سازیان (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره ی پای مجروح با هفت اسیر, لنگ لنگان, سنگرهای عراقی, شهید علی چیت سازیان

از بس بچه ها می رفتند برای ملاقات او در بیمارستان ساسانِ تهران، مسئوولان بیمارستان کلافه شدند و انتقالش دادند به یه بیمارستان تو همدان.
روزای اول یه اتاق بود و دو سه تا مجروح که وقت و بی وقت پر می شد از مردم و بچه ها.
مدیر بیمارستان که دید عیادت کننده زیاده گفت: «یه اتاق باشه فقط برا علی آقا.»
بازم بعد از ظهرها ـ وقت ملاقات ـ اتاق گوش تا گوش پر می شد.
یه فکر تازه کردند و وقت ملاقات را جوری تنظیم کردند که هم صبح و هم بعد از ظهر مردم بیان برای ملاقات. بازم جواب نداد.
حسابی نظم بیمارستان از ازدحام مردم بهم ریخته بود. رییس بیمارستان گفت: «علی آقا رو بعد از ظهرها بیارن توی محوطة بیمارستان!»
بازم محوطه شد پاتوق بچه ها که روی پاهای تو گچ علی آقا، شفاعت نامه می نوشتند.
رییس بیمارستان که دید نظم بیمارستان با هیچ راهی به سامان نمی شه، با هماهنگی پزشک معالجش گفت: «ایشون رو ببرید خونه، پزشکا می آن اونجا برا دوا درمون!»1
برچسبها: خاطره ی بیمارستان شد پاتوق, بیمارستان ساسانِ تهران, شفاعت نامه, شهید علی چیت سازیان, خاطرات شهدا

گفت: «می خوام برم شهر رزمنده بیارم.»
گفتم: «تتمه اش همین اعزام بود که اومد.»
گفت: «نه! همش همین نبود.»
میونِ حبس ابدیا و آدمای جورواجورِ زندان شهر غلغله بود. براشون صحبت کرده بود، از جنگ و جهاد. جماعت زیادی داوطلب شدند.
چند تا از اون سابقه دارا ـ که نقش و نگار خال کوبی از سر و کولشان بالا کشیده بود ـ پیش قراول بقیه بودند. علی چند تاشونو آورد و شدند «دلیل».1
1 – راوی: مهدی مرادیان – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره بارگیری از زندان, سردار شهید علی چیت سازیان, حبس ابدیا, راوی مهدی مرادیان

«در راه شهدا قدم بردارید. در راه شهدا حرکت کنید. بر
دوش بگیرید این شهدا را. تمام ارزش ها در شهداست. خوشا به حال شهدا، آن ها گل های
خوش بویی بودند که خداوند چید. خدا آن ها را برگزید. شهدا زنده اند، شهدا
برای کسانی زنده اند که راهش را ادامه دهند. امانت دار خوبی باشید برای شهدا.» جمعیت سراپا گوش شده
بودند. یک حس عجیبی می گفت که این آخرین سخنرانی اوست. ذکر او شده بود شهدا.[1]
[1] - راوی: شهید علی چیت سازیان- نوار کاست (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره ی امانت دار خوبی باشید برای شهدا, آخرین سخنرانی, شهدا زنده اند, حس عجیبی, امانت دار
هلال ماه وسط آسمان ایستاده بود و به زمین نور می پاشید.
گردان های پیاده هم رسیده بودند زیر پای عراقیا. سکوتِ سنگر فرماندهی را شکستم.
«علی آقا، به خدا توی این شب مهتابی عملیات کردن، محض اشتباهه!»
بی محل فقط نیم نگاهی بهم کرد.
عصبی تر شدم، داد زدم: «عملیات که توی شب مهتابی نمی شه!»
این دفعه اخم و لبخند را با هم قاطی کرد و یه مشت گذاشت وسط سینه ام و گفت:
«همه ی عملیات ها توی تاریکی محض بوده، این یکی رو می خوایم توی مهتاب انجام بدیم، یعنی ما نمی خوایم، خدا می خواد!»
فردای عملیات والفجر 5 وقتی که گردان ها خط عراق رو شکستند، فرماندهان قسم می خوردند که اگر نور ماه نبود، مسیر را گم می کردیم و به هدف نمی رسیدیم!1

1 – راوی: علی بختیاری – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره ی اگر نور ماه نبود, هلال ماه, گردان های پیاده, عراقیا, سکوت سنگر, شب مهتابی, عملیات والفجر 5, علی بختیاری
دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر.
چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا.
پرسید: «کجا می رین؟»
مرد کُرد گفت: «کرمانشاه»
- رانندگی بلدی؟
- کُرد متعجب گفت: «بله بلدم!»
علی دمِ گوشم گفت: «سعید بریم عقب.»
مرد کُرد با زن و بچه اش نشستند جلو و ما هم عقب تویوتا، توی سرمای زمستان!
باد و سرما می پیچید توی عقب تویوتا؛ هر دوتامون مچاله شده بودیم.
لجم گرفت و گفتم: «آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟»
اون هم مثل من می لرزید، اما توی تاریکی خنده اش را پنهان نکرد و گفت:
«آره می شناسمش، اینا دو – سه تا از اون کوخ نشینانی هستند که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس!1
برچسبها: خاطره ی آره می شناسمش, شهید علی چیت سازیان, مرد کُرد, کوره راه, کرمانشاه, کوخ نشین, کاخ نشین

سه چهار نفر بچه های اصلی و احمد و معاوناش رو صدا کرد گفت: «همتون برید همدان.»
سابقه نداشت که بخواد همه برن و اون بمونه.
پرسیدم: «شناسایی منطقه که کامل نشده، وانگهی خودت چی؟»
لبخند زنان گفت: «منم چهار روز دیگه می آم.»
حلقه زدیم دورش. فهمیدیم که حال همیشگی نیست. گفتیم: «چی شده؟!»
گفت: «می خوام به هر کدام شما هدیه ای بدم و دست کرد توی جیباش و هر چی داشت ریخت جلو؛ یه تسبیح، یه انگشتر، یه قرآن جیبی، یه عطر؛ شد سهم سعید صداقتی و سعید یوسفی و عمو هادی و آقا مفرد. من همچنان متعجب مانده بودم. به اصرار همه را راهی کرد. سوار تویوتا شدیم.
توی آینه آخرین بار دیدمش؛ تنها ایستاده بود برای بدرقة ما. صورت مرا توی آینه دید؛ با دست اشاره کرد؛ بیا!
پیاده شدم. بی هیچ سؤال و کلامی به سمت من آمد و بوسه ای بر صورتم زد و گفت: «سهم تو فراموش شده بود.»
حالا هیچی از این دنیا ندارم. برو!
نشستیم توی تویوتا. گریه امانمان نداد.
چهار روز بعد، درست چهار روز بعد؛ همان شد که گفته بود.[1]
[1] - راوی: اکبر امیرپور – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره آخرین دیدار, عمو اکبر, بدرقه, شهید علی چیت سازیان, یه تسبیح, یه انگشتر, سعید صداقتی, سعید یوسفی, عمو هادی, آقا مفرد, اکبر امیر پور
قبل از عملیات در رأس البیشه برای بچه ها سخنرانی حماسی کرد:
«امشب شب تولد صدام است. عدنان خیراله گفته: «به چادر زنان بغداد قسم ظرف 48 ساعت آینده، فاو را از ایرانی ها پس می گیریم.»
بسیجیا! شیرینی تولد صدام رو شما باید زودتر بهش بدید. عدنان خیراله برای صدام می خواد خوش رقصی کنه، اما شما برای آبروی امام زمان (عج) می جنگید...»
شوق و شور، نیروهای آماده عملیات را گرفت. همان شب خط کارخانه نمک، کُنج جادة فاو ـ بصره شکسته شد؛ «اسم اون عملیات هم شد عملیات صاحب الزمان (عج)».1

1 – راوی: علی رضا رضایی مفرد – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره آبروی امام زمان, عدنان خیر الله, صدام, به چادر زنان بغداد قسم, راس البیشه, جاده فاو, علیرضا رضایی مفرد, سخنرانی حماسی
خاکریز و کانال جلویی دشمن افتاد دست بچه ها. رسیدیم به مقر فرماندهی عراقیا. همون جا مجروح ها و شهدا رو گذاشتیم تا آمبولانس ها بیان.

آفتاب داشت بالا می اومد. رادیوی جیبی یکی از بچه ها باز بود و خبر پیروزی رزمندگان را توی جبهة فاو می داد، اما دیدن شهدا و مجروحین که مقابلمان بودند، میل شادی را از بچه ها گرفته بود.
علی آقا وارد مقر شد. پرسید: «چرا بُق کردید؟!»
کسی جواب نداد.
خیلی جدی گفت: «می دونید این جبهه ای که فتح کردید، کجاست؟»
یه بسیجی از سر بی میلی گفت: « بهش می گن کارخانه نمک.»
با خنده گفت: «احسنت! واسه همینه که باید آماده باشین اینجا خیار بکارین، خیارشور امسال رو همین جا می گیریم!»
ترکش خنده میان جمع افتاد.1
راوی: سلیمان محمودی – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره آمده ایم خیار بکاریم, کانال, خاکریز, آمبولانس, رادیوی جیبی, پیروزی رزمندگان در فاو, جبهه فاو, شهدا, مجروحین, خیارشور امسال, ترکش خنده, راوی, سلیمان محمودی, همرزم
کنار تپة سبز سرازیر شد به سمت پنجه ای ـ یه تپة بی درخت ـ باید خودش یه راه کار خوب پیدا میکرد برای شب عملیات.
هر چی که جلو می رفت، از تیم جدا می شد. تا اینکه تنها شد. تنهای تنها و در مقابلش یه مسیر که مثل قارچ، مین والمر سبز شده بود.
روز شمار جنگ شامگاه پنجم آذر 66 را نشان می داد. او خسته بود؛ نه از هفت سال جنگ مستمر که از تنهایی و دوری از رفقاش، بچه هاش! حالا یه حسی به او می گفت که اینجا ـ پنجه ای ـ راه کارِ آخره![1]
[1] - راوی: مهدی روحانی – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)
برچسبها: خاطره آخرین راه کار, راوی مهدی روحانی, کتاب دلیل, روز شمار جنگ, تیه سبز, رفقاش, بچه ها, مین والمر
فرمانده قرارگاه نجف پرسید: «جوان ریش خرمایی کیه؟»
گفتیم: «مسئوول اطلاعات و عملیات، یه اعجوبه ایه توی کار اطلاعات.»
و از او خواستم گزارش آخر رو بده.
مقابل نقشه ایستاد و انگشت روی جاده ی زرباطیه به بدره گذاشت.
و مفصل گفت که فرمانده تیپ عراقی کی میاد و کی می ره و حتی اینکه تا کجا اونو با سواری می آرن و بقیه ی مسیر رو تا خط با جیپ و نفربر فرماندهی.
فرمانده قرارگاه باورش نمی شد که علی و بچه هاش ظرف یک ماه، خطوط سه و چهار عراق را هم شناسایی کرده باشند!1

1 – راوی: حسین همدانی - همرزم
برچسبها: فرمانده قرارگاه, خطوط سه وچهار عراق, شناسایی, جاده ی زرباطیه, جوان ریش خرمایی, فرمانده تیپ عراقی
نصف شب بر پا زدیم. سرِ فشنگ ها رو هم درآورده بودیم و برای ترساندن نیروهای آموزشی، تیر هوایی می زدیم، طوری که شیشه های آسایشگاه ریخت زمین. انگار چوب کرده بودیم توی لانه زنبور.
هر کسی به یه طرف می دوید؛ با لباس و بی لباس، یکی با زیرپیرهن و یکی با شورت و...
علی هم مثل میرغضب با یک تفنگ ژ-3 دم درِ خروجی وایستاده بود و هر کی می خواست خارج بشه، یه تیر هوایی بالای سرش می زد.
توی این بلبشو یه نفر به ترکی داد می زد:
«من ایسترم گئدِم کَنده.»*
سر و صدای بیچاره بی دلیل نبود. آخه علیِ ناقلا یه چاشنی انداخته بود توی جیب شلوارش!1

برچسبها: خاطره خشم شبانه, چاشنی, تفنگ ژ3, جیب شلوار؛من ایسترم گئدِم کَنده
آموزشی ها رو برده بود روی یک ساختمان بلند، گفته بود بپرید پایین!

اول خودش پریده بود. چند نفر پشت سرش با اکراه پریده بودند که پاهاشون ناقص شده بود. بقیه هم نپریده بودند.
برچسبها: علی چیت سازیان, جبهه, آدم جسور, آموزش, عملیات, حسین همدانی, سبقت, سرکشی, کتاب دلیل, شهیدان همدان, شهیدان لشکر 32 انصارالحسین, ع, شهدای اطلاعات, سربازان گمنام, شهیدان ملایر, شهیدان نهاوند

جنگ هنوز یکساله نشده بود که رفتیم مهران، چهار گردان رو سازماندهی کردیم.
علی رو گذاشتیم مسئوول اطلاعات عملیات منطقه.
برچسبها: شهید علی چیت سازیان, اولین شناسایی, کنجان چم, کوه گچی, علی شادمانی, اطلاعات عملیات, فرمانده اطلاعات همدان
سخنرانی سردار شهید علی چیت سازیان در مجلس بزرگداشت شهید محمد نیکبخت در سال 1364

برچسبها: شهید علی چیت سازیان, مراسم شهید نیکبخت, دانشکده شهادت, رزمنده, همسنگر, السلام عليك يا ابا عبدا, امام حسين, ع, شناسایی شبانه, تاکتیک جنگ, بسیجی دوازده ساله, اسلحه کلاش, قدر شهدا را بدانیم
«بسم الله الرَّحمن الرَّحیم»
لاحَولَ وَلا قّوهِ اِلّا بِاللهِ العَلی العَظیم
ما مزاحم وقتتان می شویم، ولی چون شهدا مال این استان هستند؛ عزیزانی که بارها زحمت کشیدند و تا آخرین قطره ی خونشان را در راه اسلام دادند تا ان شاءَالله به واسطه ی خون برادران، اسلام پیروز شود. این شهدای حاضر نمونه ای از برادران شناسایی هستند. آنهایی که قبل از هر عملیات جهت شناسایی منطقه جلو می روند و منطقه را شناسایی و برای عملیات آماده می کنند. این ها مانند چشم نیروها هستند زیرا با استفاده از عملکرد این ها نحوه ی عملیات مشخص می شود. مثلاً اگر دشمن خطّش خیلی محکم باشد، شب عملیات از پشت به دشمن می زنند و اگر نه که از جلو وارد نبرد میشوند با این همه خواست فقط خواست خداست و خداست که کمک می کند. او این منّت را بر ما گذاشته و به ما لیاقت داده که در جبهه باشیم، لیاقت داده که برای رضای او قدم برداریم ما باید شکرگذار این باشیم.خدا به ما لیاقت داده تا او را بشناسیم و تازه وقتی می توانیم بگوییم خدا را شناخته ایم که مانند این برادران شهید شویم، که این هم باز لیاقت می خواهد. البته این که توانسته ایم در جبهه قدم برداریم این خود لیاقت می خواهد. یا قدم برداشتن در کشور اسلامی لیاقت می خواهد. که الحمدلله خدا این لیاقت را به ما داده است ...
سر و صدای مردمی که تظاهرات می کردند، از خیابان تا ته کلاس مدرسه می آمد: «هفده ی شهریور روز ننگ شاه. هفده ی شهریور افتخار ما.» معلمای ساواکی و وابسته به شاه هم وایستاده بودند دمِ در مدرسه تا بچه ها از مدرسه نرن تو خیابون. بچه های توی کلاس هم شده بودند یه کپه باروت. فقط یکی رو میخواست که جسارت کنه یه کبریت بکشه به اونا.

برچسبها: شیر تو شیر, پاکوبی در مدرسه, شیر سه گوش, بیت المال مسلمونا, شیشه های مدرسه, شیر باران

سه نفر بودیم. سه یار و سه همکلاس. شلوغ و سر به هوا هر کدام با یه اسم و لقب؛ علی بوره، بیژن سیاه و کریم بلند! تا آب و هوا پس می شد و معلم دیر می کرد، جیم می شدیم و از مدرسه می زدیم بیرون.
سرِ ظهر بود و زنگ آخر. دلِ صاحب مرده ی بیژن سیاه هم قار و قور می کرد. آخرش کلافه گفت: «مُردیم از گرسنگی!» علی و من هم از خدا خواسته گفتیم: «آره والله! بریم یه چیزی بخوریم.»
بیژن گفت: «هر چی داریم بریزیم رو هم.» ته جیبامونو ریختیم روی هم شد پانزده تومن.
یعنی اندازة یک کیلو شیرینی تَر که توی ویترین شیرینی فروشی مقابل مدرسه براش ضعف کرده بودیم.
بیژن شیرینی تر رو گرفت دوید آن طرف خیابون و مثل قحطی زده ها شروع کرد دو لپه خوردن. تا من و علی برسیم، نیم کیلو از شیرینی رو خورده بود، نامرد. خواستیم تلافی کنیم. دیدیم «آشیخ تندرو» همون پیرمرد نیمچه دیوونه داره می آد؛ مثل همیشه تند و سریع. علی رفت بیخ گوشش گفت آشیخ اون پسر سیاهه که داره شیرینی می خوره، یه فحش خیلی بد بهت داد. آشیخ هم نپرسید چرا و چه طور، نامردی نکرد و رفت از قفا یه کف دستی محکم زد به سرِکچل بیژن سیاه. ما هم هرهر خندیدیم.
روزگار گذشت. انقلاب شد و جنگ.
علی گردان آموزشی رو آورده بود تو شهر و داشت رژه می برد. مثل همیشه هم موشو کوتاه کرده بود و خیلی مصمم و جدی با صدای دورگه می گفت:
«اِگ، اُ، اِگ، اُ، اِگ. با ضرباهنگ صدای او پوتین ها زمین می خورد. شش سال گذشته بود. از بیژن خبری نبود، اما من بودم و علی. از قضا اون شیخ تندرو که نمی دانم پس از این همه سال از کجا پیداش شد، علی را شناخت. علی هم او را شناخت اما روی خودش نیاورد. جدی ادامه داد:
«اَگ، اُ، اِگ...»
انگار در حافظة تاریخی آشیخ، اون روز و شیرینی خوردن بیژن و شیطنت علی مثل لوح ثبت شده بود. آمد جلو، حالا سر کچل علی بود و شتلق شیخ و خنده ی من!1
1 – روای: کریم مطهری – همکلاسی (برگرفته از کتاب دلیل)

در شناسایی اول، والفجر5 اولین ابتکاری که در سطح کل جنگ، با سیم بردن همراه نیرو، ابتکار شهید چیت سازیان بود.
استفاده نکردن از بی سیم در حین رزم، ـ به خاطر شنود نکردن دشمن و استفاده از با سیم ـ یکی از خلاقیت های ایشان در کار بود که در حین رزم ازش استفاده شد، تا جایی که سه، چهار ساعت بعد از عملیات، فرماندهانی که در عقب دشمن بودند متوجه می شدند که نیروهایشان در خط به مخاطره افتاده اند.

کلاس سوم راهنمایی، زبان خارجی ای که باید یاد می گرفتیم زبان فرانسه بود. یه خانم معلم آورده بودند از فرانسه. فارسی هم درست و حسابی بلد نبود.
خیلی بد لباس می پوشید؛ انگار نه انگار توی مدرسه پسرانه ی ایرانی داره درس می ده.
یه عده خوش به حالشان بود! اما علی بیش تر از اینکه فرانسه یاد بگیره، دنبال دک کردن خانم معلم بود.
به هر بهانه ای با خانم بحث می کرد اما هیچ کدام حرف هم رو نمی فهمیدند. علی هم همین رو می خواست. یه روز رفت سروقت مدیر مدرسه و محکم گفت: «این خانم باید از این مدرسه بره!»
اون سال ها و این حرفا، دل شیر می خواست.
